به بهترین و بروزترین وبلاگ عکس خوش امدید نظر یادتون نره...

بعد از سالها ...

نویسنده : Mohsen Ghasemi | تاریخ : 00:28 - 1396/05/14

سایت عکس

بعد از سالها
اتفاقی٬
دقیقا آنجا که جانم به لب رسیده بود تا فراموشش کنم
دیدمش…
‌همانجایی که
پاتوق تمام عاشقانه هایمان بود!
دست در دست مردی که عجیب شبیه من؛
مدل عینکش…
موهایش…
لباس پوشیدنش…
لبخندش…
راه رفتنش…
هر دو خشکمان زد!
زمان گیر کرده بود و انگار عقربه ها هم باورشان نمی شد این اتفاق را…
یک دستش را همسرش قفل کرده بود و
دست دیگرش را پسری که شیرین ترین بچه ی دنیا بود!
نشستند میز پشت سرم
این عجیب ترین فاصله ای بود که در عین نزدیکی داشتیم
اسم من را صدا زد
برگشتم
اما
پسرش جواب را داد…



برچسب ها : خدا , سایت عکس , محسن قاسمی , نیمکت , بارون , بهار , حس خوب ,
دسته بندی : عکس های عاشقانه ,
 

نیمکت ذخیره

نویسنده : Mohsen Ghasemi | تاریخ : 02:09 - 1396/01/24

سایت عکس

جدیدا با آدم هایی مواجه میشوی که هر کاری دوست دارند میکنند و هنگامی که حرفی میزنی، میگویند....باز قضاوت کردی؟!
یا ... خواهشا قضاوت نکن،
اصلا این جملات دژ مستحکمی شده که با کمال پر رویی و اعتماد به نفس و دستِ پیش بگیر ! می روند و آنسویش پنهان میشوند!
آخر آدم حسابی این چه مسخره بازی ایست که میخواهی همه را در دستَت نگهداری؟!
یک نیمکت ذخیره درست کرده است بدون محدودیتِ تعویض!
آدمی که برای بودن با شما شرایط تعیین میکند و هی شل کن سفت کن در می آورد ارزش یک قهوه خوردن را هم ندارد،،،چه برسد به تلاش برای حفظ رابطه!
نباید خودت را بازیچه کنی برای کسانی که بازی کردن را دوست دارند!
نباید اجازه بدهی زندگی ات معطل کسی باشد.
نباید جزو نیمکت ذخیره باشی که هر وقت دلشان خواست تعویضت کنند.
این آدم ها هر کاری که دلشان بخواهد میکنند و با تمامِ نیمکت ذخیره شان سَر و سِر دارند و تو حق نداری که قضاوت کنی.
مشغول دوست داشتن کسی باش که تو را همانگونه که هستی دوست داشته باشد نه طبق شرایطی که برایت تعیین میکند!!



برچسب ها : خدا , محسن قاسمی , سایت عکس , نیمکت , نیمکت ذخیره , فلسفی , عکس ,
دسته بندی : فیلم و آموزش و جملات فلسفی ,
 

آیا شما هم این نیمکت را می‌شناسید؟!

نویسنده : Mohsen Ghasemi | تاریخ : 18:15 - 1395/06/13

سایت عکس

روزی لویی شانزدهم در محوطه‌ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید؛ از او پرسید: "تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟"

سرباز دستپاچه جواب داد: "قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!"

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید: "این سرباز چرا این جاست؟"

افسر گفت: "قربان افسر قبلی نقشه‌ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!"

مادر لویی او را صدازد و گفت: "من علت را می‌دانم، زمانی که تو ۳ سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!" و از آن روز ۴۱ سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می‌زند! فلسفه‌ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

روزانه چه کارهای بیهوده‌ای را انجام می‌دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟ آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می‌کنید؟





برچسب ها : سایت عکس , عکس , نیمکت , داستان , محسن قاسمی , خدا , الله ,
دسته بندی : فیلم و آموزش و جملات فلسفی ,
 

آخرین مطالب